تبليغاتX
!... کلاغ سیاه

1786 ، کاخ امپراتوری اسپانیا

جمعه هشتم آبان 1388

پس از دستگیری جمعی از مخالفان امپراتور در حضور هنرمندان و فرانسیسکو خوزه گویا ؛
امپراتوری اسپانیا : سالوادور ، بهترین دوست من ، امروز تو را به پاس مخالفت­هایت و به احترام مبارزاتت به دار خواهم آویخت و همگان خواهند دانست  که تا واپسین ثانیه­های سلطنتم ، افتخارم زیستن چون تویی در سرزمینم خواهد بود. بدرستی که هیچگاه کوزه­ای را نشکستم مگر آنکه آبش را به تمام به جوی ریخته باشم. با من بگو زیباترین و ارزشمندترین لحظات زندگی­ات چه زمان بود؟
سالوادور دالی : دوست من ، ارزشمندترین لحظات زندگی­ام در راز بودن با دوستان نهفته است و زیباترین لحظاتم به واقع در گرو ارزشمندترین آن ، زیرا آن زمان که اثرم در کنار  قلم فدریکو گارسیا لورکا تفکری مجسم شد ، دوستانمان دو چندان گشت. هم کیشان تصویرگر من با شرح اثرم ، قلم لورکا و خود او را دریافتند و هم کیشان نویسنده­ی او با فهم قلمش من و اثرم را. باشد روزی که این دو یاران دست در دست هم دودمان ظلمت و خاندان سلطنتت را بر باد دهند ، ای بزرگ امپراتور کبیر والا مقام.

 

شاهراه دیرهنگام دروغ : آیا مذهب ؟؟؟؟!!

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
چه سخت دروغ بود و فریب و ریا !
آنچنان کوبنده و مشهود که دیگر درونی­ترین درون خویشتن خویشمان از باور این یک در عجب نیست و نه قطره عرقی از شرم را به بهایی در نظرش چنین نازل به جوی بطلان نمی­ریزد. کدام کوه طلا راه از این شاهراه دیرهنگام بشر می­یابد که این چنین به خیال دور دستیش ، در پی­اش رودهای خروشان خون از خستگی به جای قطرات عرق شرم که دیگر ز بی شرمیمان خود ، نه شرمگین بلکه مبهوت مانده ، از بند بند وجود تماما حرص بی­پایانمان جاریست. این بار دیگر نه فقط معبودهای بی­پایانمان چنین انگشت حسرت در چشم مردد فرو برده بلکه خیال پلیدمان خود مبهوت از ابتکارمان در فن خلق چیزهایی است که خود به همه­ی عمر بشریت تلاش و تفکر را معطوف آن ساخته است و بی فرجام و ناکام سرانجام این میدان را وداع گفت ، ذلت را پیشه­ی خود ساخت و سرآخر معترف گشت که در پدیداری نقابی چنین رنگارنگ سرافکنده و مغلوب است ولی دیگر نخوانده بود دست بشر را که به نوعی در این مسیر سرافراز است که نه یک نقاب بلکه سه­گانه رخ زور و زر و  مذهب را به پایان بدفرجام خود با افتخار خواهد رسانید و این بار نه او در کمین کشتار بشر بلکه خود زین موجود سراسر شگفت در پی سوراخ امنیتی است و این است رازش که سالها چنین رنگ باخته و رخ بر هیچ بشری ننموده است و بشر را در پی خود روان داشته است.
 

 

کاریکاتوریستیک فلسفی

جمعه هشتم خرداد 1388

در چند ده سال گذشته در آثار بزرگان کاریکاتور واقعیاتی ظهور یافت که بر مبنای تحلیل آثار و تفسیر افکار امروزه می­دانیم که به راستی یک اثر کاریکاتوری فلسفه­ایست سراسر نمایان در هاله­ای از ابهامات انسانی که بشر را به تفکری عمیق در راستای طرحش وامی­دارد. زیرا که همواره قلل افتخار کاریکاتور و انگشت اشاره­ی کاریکاتوریست­های مفتخر به سوی اثری بوده است که در عین فلسفه­ی پیچیده از عام­ترین تا متاثرترین مردم را به سوی نظاره­ی شکوه یک تفکر گرافیکی حتی در فرسنگ­ها دورتر از فصل نوشته­های کلاسیک علمی به سمفونی سیاه­ترین خطوط ذهن در سطحی سفید فرا بخواند. این است اعماق فلسفی وجود آدمی به گونه­ای که خنده بر لبان و تأثر بر وجود متأثرین متفکر دو چندان می­نماید. درست در سوی مقابلِ فلسفه­ای که همیشه مخاطبی فاصله گرفته از سطح تفکرات معمول جامعه را به خویشتن خویش فرا خوانده است.
ولی به واقع طراحی یک فلسفه در شعاع توانایی­های یک کاریکاتوریستِ حتی متبحر قرار نمی­گیرد. او فیلسوف فلسفه­ی خویش است ، اصلا او را هیچ حس نیازی به علم فلسفه­ی افلاطون و ملاصدرا و نیچه و راسل نیست و شاید از دانسته­ها و ندانسته­هایش از اگزیستانسیالیسم و فلسفه­ی شرق و غرب و نظریه­ی جوهری جز اثرات ته­نشین شدن یک تفکر عمیق در وجود بی­مدعایش و  تنها فراتر از نسل خواب­آلوده­ی خویش هیچ بهره نگیرد. اما کاش بدانیم نمایش بی­آلایش مطالب پیچیده از دارایی­های کاریکاتور و بیان پیچیده­ی مباحث درهم­تنیده از ویژگی­های فلسفه است و در حالتی جز این دو مطرح کردن مسائل ساده در قالبی پیچیده از خیانت­های همه­ی حوزه­های تفکر مدار بشری است. این­چنین آثاری هر چه از بندهای اسارت بار اندیشه و شکاف­های پیچیده­ی مغز بیشتر رهایی یافته باشد و سرودش نوای مهم­تری را سر دهد خود نیز ارزشمندتر است و در راستای این مهم طراحش فیلسوف­تر. در اصل قلم یک کاریکاتوریست فلسفه می­نویسد و تفکر یک فیلسوف بر سنگ کاریکاتور می­نگارد. به زبانی ساده­تر فلسفه از کاریکاتوریست هنرمند میسازد و از فیلسوف یک متخصص می­تراشد. به راستی که با پیشرفت تفکر در طی این سال­ها تلاش ، کاریکاتور هم از طرحی برای خنداندن همه­ی قشرهای جامعه راهی بلند به گریز گشوده و امروز تنها بار خنداندن مخاطبان عام خود را به دوش می­کشد.
ولی با همه­ی این­ها اگرچه یک کاریکاتوریست فلسفه را حتی با به کار  گرفتن نهایت علم ، ذوق و تصور خویش به یک طرح مبدل نمی­نماید اما اساس و زمینه­ی کارش و بنیاد  هنرش همه تبدیل داشته­های فلسفی و بهره بردن از فلسفه­ی خود برای ایجاد یک اثر ارزشمند است. اگر روزی یک کاریکاتوریست بتواند یک نگاشته­ی فلسفی را به قلم خود به طرحی کاریکاتوروار بیالاید پس حتما آن روز یک فیلسوف هم می­تواند یک کاریکاتور را از دیدگاه فلسفی با کلمات به نمایش در هم پیچیده در صحنه­ی کاغذ خویش دعوت نماید. یک فیلسوف ذات کاریکاتور را در قالب فلسفه ریخته­گری نمی­کند بلکه تنها در راستای موضوع مورد بحث یک اثر قلمی با مرکبی از لابه­لای تفکر خویش بر صفحه­ی کاغذ تاریخی خود می­دواند و پیش از آنکه او دست به قلم شود کاریکاتور علم فلسفه­ی خویش بوده است ، او تنها آنرا برای آنانکه فلسفه نمی­دانند می­نمایاند ولی افسوس در آنان کششی به فلسفه­ی وی نیست و هرگز مطلب او را نخواهند خواند پس باید دوباره فلسفه­اش را در قاب جذاب کاریکاتور برای این ناخوانندگان به نمایشی چشم­نواز در آورد تا شاید که لحظه­ای چشم­های ظریفشان و تفکر در پر خفته­شان سختی قدری بیداری و بیماری را به خود نبیند.

 

سودای فلامینگو شدن !!

سه شنبه هجدهم فروردین 1388
آزادی و امنیت بشر همواره مورد تاخت و تاز و هجوم افراد و قدرتمندانی قرارگرفته است که از به بند کشیدن دیگران سود بردند و از اسارتشان لذت و گرفتن این نخستین حق بشر آخرین پله­ی نردبان قدرتشان بوده است و بدرستی اولین پرتگاه سقوط اخلاقیات انسانی در طول تاریخ چندصد هزار ساله­ی حضور این موجود خاکی بر کره­ی خاکی. آن روزگاران هیچگاه کسی نیندیشید که چه چیز از دست خواهد رفت ، به همان وضوح که مخترع تلفن نمی­دانست روزی طرح اختراعش جهانی را به جهان دیگر متصل خواهد کرد. اما امروز چه چیز مهم­تر و ازشمندتر از آرامش بشر که  به تاراج رفته است. براستی در کدامین عصر آزادی ، امنیت و آرامش بشر بازیچه دست کسانی قرار گرفت که امروز به سبب آن پلیدیشان انسان برای برگرداندن آرامش  ربوده­شده­ی خویش ، به گونه­ای سردرگم و کلاغ­وار سودای فلامینگو شدن در سر می­پروراند. این گوهر گرانقیمت و ارزشمندترین دارایی جامعه­ی انسانی کی و کجا اینچنین ماهرانه به سرقت رفت؟و چه کسی پرنده­ی وجود آدمی را سنگدلانه در قفس سیاه مرگ رویاها به بند کشید؟
آیا روزی خواهد رسید که کلید آرامش بشر دوباره در صحنه­ی دست­های او به رقص درآید؟ اگرچه قرن­هاست که این قفل روح آدمیان را  به تمسخر گرفته است و این بار شاید از زور تارهای عنکبوت تنیده بر آن قفلش گشوده نشود.   

 

انسان نما

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
آیا مگر نه اینکه علت هر معلولی با مراجعه به اعماق وجود بی­بدیل خود توانایی راه­یابی به حیطه­ی توانایی­ها و کارایی­های آن را داراست و مگر نه اینکه استعداد دستیابی به کارکردها و نتایج درجه اول ایجاد آن معلول چه مورد نظر علتش باشد و چه نباشد در روح هر دو آنها یافت می­شود ، پس چرا همواره بشر علت معلولات و جان­بخش افکار و اجسامی بوده است که پس از گذشت چند نسل با فراموشی علل ، اهداف و نتایج موردنظر ایجاد آن خود نیازمند آنان گشته است به گونه­ای که برای نسل­های جدید علت چنین معلولی به صورتی مبهم جزء جداناپذیر معماهای حل­نشدنی دنیای به اصطلاح  مدرن انسان­هاست.
در طول تاریخ ، بشر چه بسیار خدایانی که با ذهن جستجوگر ، مخترع و تاثیرپذیر خود ساخت و به سرعت پس از گذر اندک سالی فرزندان همانان خود را در حالی یافتند که نیازمند و آفریده­ی آن خدایان شده بودند. شاید و چه بسا چنین خدایی در عصر ما و عصرهای بعدی ما در یک تکنولوژی مدرن ابتدا بشری و سپس فوق­بشری روی نهفته باشد و شاید هیچ دور نباشد روزگاری که دیگر انسان در پی اختراع نباشد بلکه روباتها آدمیزاد و یا حداقل افکار انسانی بسازند.
 

 

جنگی مدرن برای عصری مدرن

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
در عصر حاضر ما نگاشته­ها و قلم فرسايي­هاي نويسندگان ، روزنامه­نگاران ، خبرنگاران و حتي كاريكاتوريست­ها كه از اين لايه­ي بشري مستثني نيستند ديگر نه فقط تلاشي براي افزايش آگاهي ، سطح فرهنگي جامعه و دانسته­هاي مردم عام نيست بلكه پژ­‍وهش نوخاسته­اي براي مبارزه­ي سياسي و جنگ غيرنظامي و حتي به نوعي راهي براي فريب جوامع و ايجاد كژ‍­فهمي در راستاي رسيدن به اهداف سران سياسي و قدرتمندان دولتمدار مي­باشد­. در اين مبارزه­ي مدرن سلاح نه ديگر ‍­ژ3 و كلاشينكف و كاتيوشاست و نه جنگنده و تانك و بمب­افكن ، بلكه سلاحي بس كاراتر و خطرناكتر از آن مورد استفاده قرار ميگيرد. در حقيقت سلاحشان قلم است كه نه سربازان دشمن را از پاي درمي­آورد ، بلكه آنان را نيرومندتر از قبل به ارتش خودي ملحق ميكند.
آيا سلاح­هاي جنگ­هاي گرم كارايي در اين سطح داشتند؟
به درستي پاسخ چيست؟


 

کاریکاتور از زاویه منحصر به فرد

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
جالبست بدانیم بر خلاف تصور عامه ی مردم در جامعه ی جهانی کاریکاتور صرفا وسیله­ای برای خنده نیست بلکه این هنر فراموش شده طرحی فراتر از این تفکر است. جالب اینکه آثار بزرگان کاریکاتور همچون ارد بزرگ اردشیر محصص بهرام عظیمی (در ایران) و میگوئل آنجل آموریوم تورسیوس و ناجی العلی (در سایر کشورهای جهان) اگر چه در ابتدا مفرح ولی با اندکی تفکر و فرو رفتن در عمق آن بسی گریه آور است . زیرا این آثار معمولا حقایق اجتماعی انسانی و بعضی اوقات طبیعی را بیان میکنند که انجام آن حقایق بدست بشر از زاویه نکته بین کاریکاتوریست رنج آور دردناک و گاه شرم آور است. به درستی که پس از تفکر در مورد آثار بزرگان ساعت ها گریه بر بیننده روا است .  اگرچه هنوز هم هستند کاریکاتوریست هایی که کاریکاتور را صزفا وسیله ای برای خنده می دانند ولی تاریخ نام بزرگانی را که باید به خاطر بسپارد به خوبی از میان میلیاردها نام تشخیص میدهد . به عبارت دیگر با تفکر در آثار بزرگان متوجه می شویم کاریکاتور طرحی برای بیان لطیف حقایق با آزادی بی­انتها است . هیچ کاریکاتورشناسی بر کاریکاتوریست به خاطر بلند کشیدن بینی انسان ، لاغر کشیدن پاهایش و بزرگ کشیدن چشمانش خرده نخواهد گرفت. زیرا که کاریکاتوری که همه­ی اجزایش متناسب باشد دیگر کاریکاتور نیست بلکه طرحی از یک نقاشی است. گاه چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

 

یک نگاه جامع به هنر کاریکاتور

یکشنبه بیستم بهمن 1387
كاريكاتور را مي­توان زهرخنده­هاي يك طراح ناميد. يك طراح هنر را تحصيل مي­كند ، پوستر مي­سازد ، دكور تئاتر و يا نماي معماري ساختمان و طرح آرايش ويترين را با اسكيس بيان تصويري مي­كند ، حتي كوچه و خيابان و باغ را كروكي مي­زند ، بر ديوارهاي شهر نقاشي مي­كند و يا كتاب را تصويرسازي مي­كند ، ولي زماني كه زهرخند مي­زند او يك كاريكاتوريست است.
آنگاه او فراتر از انفعال فكري و استيصال فلسفي ، نماينده­ي واقعي دنيايي مي­شود كه در آن هنر ، نه يك بازي تصويري در سطح ، بلكه بيان فرمانروايي مطلق انحطاط و مرگ و تجزيه شدن و تحليل رفتن اجساد آدمي است. آدميان طاعون­زده و بيمارهايي با روح و روان مجروح.
پرسوناژهايي كه پنداري تبهكاراني هستند كه در فضاي تيره كابوس­انگيز به قصد اجراي افكار جهنمي در حركتند و نيروي غول­آساي شر و شيطان به آنها الهام مي­شود و تحرك مي­بخشد.
يك كاريكاتوريست ازكاريكاتور به طور مستقيم و بي­واسطه هرگز نمي­آموزد و اگر كه بياموزد ، تنها يك عكس­برداري مكانيكي در ذهن است و آن يك برداشت در سطح است. نوعي رج­زدن كه در آن الگوها را از كار يك كاريكاتوريست با شكل و قواره­ي ديگر ، در كار خود دوباره­كاري مي­كند. درست مثل نگاه مخفي و حيله­گر شيطنت­بار بر ورقه­ي دانش­آموز كناري است در يك آزمون براي گرفتن حداقل نمره قبولي ، آن هم اگر ، و اينجا هيچ دانشي نيست كه حاصل شود.

                                                                                                داود شهيدی